گاهنوشت حسن صالحی

دلم میخواهد به زبان ساده سخن بگویم

گاهنوشت حسن صالحی

دلم میخواهد به زبان ساده سخن بگویم

گاهنوشت حسن صالحی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

آن روی سکه ی تکمیلی

شنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۵۶ ق.ظ

از شنبه تا چهارشنبه هفته قبل یک سفر متفاوت رفته بودم. دوره ی تکمیلی بسیج در گردان عمار لشگر عملیاتی 27 محمد رسول الله (ص)...

اردوی خیلی خوبی بود . برای من متفاوت و تجربه ی جدیدی بود..

اما قصد ندارم اینجا مستقیما به آنچه در اردو گذشت اشاره کنم.. قصدم این است که آن روی سکه ای که توجه مرا به خودش جلب کرد را بازگو کنم ..

اردو در دامنه ی کوهها ی شرق تهران برگزار شد.

محل استقرار ما چادرهای برزنتی بود که در بیابان برپا کرده بودیم..

از آنجایی که اردو کاملا نظامی و آموزشی بود سختگیری فرماندهان دوچندان شده بود..

شاید کسانی که تجربه ی اینگونه دوره ها را دارند با آنچه در ذیل میخواهم بنویسم بیشتر رابطه برقرار کنند..

چند پرده از اتفاقات و پشت صحنه ی آنها را میگویم.. کاملا نظر شخصیم است..

اول) جایی رفته بودیم که هیچ راه ارتباطی با خانواده و دوستان و .. نداشتیم . موبایلهایمان هم آنتن نمیداد. اگر چه بسیار تحمل این شرایط سخت بود به خصوص برای ما متاهلها!!!!! اما فرصتی بود اجباری که فقط خودمان باشیم... برای من فرصتی بود تا به خودم فکر کنم ... دور از هیاهوی شهر ...

دوم) چادر هایمان در بیابان بود. در مقابل حشرات و حیوانات و دزد و ... هیچ مقاومتی نداشت... شبهای که هنگام خواب امنیت نداشتیم.. معنی این ناامنی را وقتی با پوست و استخوان درک کردم که گرفتار خشم شب شدیم.. در آن خشم شب کسی به ما آسیب جدی نرساند و کسی هم کشته نشد.. اما از شب بعدش دیگه نمیتونستم راحت بخوابم.. نعمت امنیت و خواب راحتی که الان داریم را قدر بدونیم.. یادم هست شبها که میخواستیم بخوابیم وقتی خاموشی زده میشد و سکوت و تاریکی سرتاسر اردوگاه را فرا میگرفت تنها صدای خش خش شنها زیر پوتین نگهبان بود به من آرامش میداد تا راحت بخوابم... خیالم راحت بود یک نفر بیدار است و از ما محافظت میکند.. الان هم که در شهر خود هستم هنوز صدای خش خش شنها زیر پوتین مرزدارانی را که در حال نگهبانی از کشورم هستند را میشنوم و راحت میخوابم.. قدر نعمت امنیت را میدونم...

سوم ) این پنج روز از شهر هجرت کرده بودیم و جز صورتهای داغدیده و آفتاب سوخته ی بچه ها و فرماندهان با کس دیگری ارتباط نداشتیم.. چقدر خوب بود که نگاهمان به مظاهر بی قیدی و بی بندوباری در شهر نمیفتاد .. زنان مردنما و مردان زن نما... وقتی در این شهرها راه میروی هرچقدر هم حواست را جمع کنی از این مظاهر بی دینی و بی حجابی در امان نیستی ... خواه ناخواه چشمانت آلوده میشود.. اما کاملا معلوم بود که چند روز دور بودن این فضای آلوده ی شهر چشمانمان را پاک کرده بود... وقتی مداح اولین جمله را گفت : ابا صالح التماس دعا هر کجا هستی ....  به یکباره همه زار میزدند.. گریه ی بر ابا عبدالله برچشمان پاک گواراتر است..

چهارم) هرکس در طول این پنچ روز یک ساعت میبایست در شب پست نگهبانی میداد.. نوبت من ساعت 12 تا 1 شب سوم بود...

همه خواب بودند.. هیچ چراغی جز نور مهتاب روشن نبود... سکوت محض همه جا را فرا گرفته بود... همه خوابیده بودند به این امید که من بیدار هستم و از آنها حفاظت میکنم... اگر چه تقریبا این نگهبانی ها جنبه ی آموزشی داشت و خطر جدی اردوگاه را تهدید نمیکرد (چون کل اون منطقه تا ده ها کیلومتر منطقه نظامی و محافظت شده بود).. اما بازهم حس غرور خاصی بم دست داد.. بگذریم.

اون شب نقطه ی اوج تنهایی بود.. هیچ مزاحمی نبود تا من یکساعت یا کمتر تفکر کنم.. واقعا توصیف نشدنی است.. آسمان بزرگ بالای سرم.. زمین پهناور زیر پاهام...

خدایا چقدر تو بزرگی.. آنشب احساس میکردم خدا خیلی نزدیک است..اینقدر که حتی درگوشی هم میتوانم با او صحبت کنم.. اینقدر یواش که کسی بیدار نشود...

خدا در بیابان خیلی خودنمایی میکرد...

تنهایی .. سکوت.. تاریکی...

خدا را خیلی نزدیک احساس میکردم...

پنجم) تشنگی ... تشنگی .. تشنگی...

الان که دارم این متن را مینویسم حال عجیبی پیدا کردم .. یاد عطش و تشنگی آن روزها افتادم...

خیلی از اوقات مجبور بودیم در گرمای هوا و زیر آفتاب راهپیمایی و یا تمرین عملیات کنیم ..

سلاحمان علاوه بر سنگینی .. داغ هم میشد ...

آفتاب مستقیم به سرمان میزد به گونه ای که از زیر کلاه نظامی قطرات عرق چکه میکرد..

راه طولانی... سلاح و تجهیزات سنگین... آفتاب داغ.. هوا گرم...

تنها چیزی که نفس ما را میبرید عطش بود..واقعا ما را از پا می انداخت...

تا به حال اینگونه عطش را تجربه نکرده بودم.. آنقدر که نتوانم حتی حرف بزنم و نای حرکت را از من بگیرد...

اما با خودم عهد بسته بودم که از تشنگی شکایت نکنم...

هر موقع عطش بر من فشار می آورد و آبی پیدا میکردم تا بنوشم با حس و حال ویژه ای .. از صمیم قلب.. با نهایت خلوص و ادب

میگفتم : السلام علیک یا اباعبدالله

...

این اردو اگر چه نظامی بود اما سختیهایش برای من گذرگاهی بود که به خدا فکر کنم...

ای کاش در همه ی سختیهای زندگی اینگونه باشیم..

خدایا من را به اندازه یک چشم بر هم زدن به خودم وا مگذار..

اینم عکس دسته جمعی از بچه های چادر سه گروهان 2


از اینجا ببینید


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۳/۰۵/۲۵
  • ۴۳۷ نمایش
  • حسن صالحی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی