گاهنوشت حسن صالحی

دلم میخواهد به زبان ساده سخن بگویم

گاهنوشت حسن صالحی

دلم میخواهد به زبان ساده سخن بگویم

گاهنوشت حسن صالحی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

سفرنامه کربلا.(قسمت سوم)

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۴۰ ق.ظ

عید بود. بی کار و الاف تو خونه بودم. به محمد پورمتقی زنگ زدم که بیاد حرم ببینمش. گفت باشه. رفتیم حرم. یک ساعت صحبت کردیم . وسطش محمد گفت :" راستی حسن! حلالم کن . ما فردا داریم میریم کربلا"

یکدفعه بدنم سرد شد. نمیدونستم خوشحال بشم یا ناراحت.

با توجه به مخالفت بابام و اینکه به کریم گفته بودم نمیام؛ خیلی دلم شکست و  از طرفی خیلی خوشحال شدم که محمد داره میره کربلا .( آخه اون هم خیلی دلش میخواست بره) . 

با محمد خداحافظی کردم و رفتم پیش بی بی معصومه (س). با ناراحتی و شاید بی ادبی شروع کردم به حرف زدن. که " ای بابا! یه عمره هر مجلس و مراسم و دعا و ... من فقط از شما  یک خواسته داشتم . اونهم کربلا بود. حالا هیچی به هیچی ؟! چرا جوابمو نمیدی ..."

خیلی حرف زدم ، خیلی گریه کردم. خودمو خالی کردم و رفتم خونه...

تقریبا یکماه و نیم بعد 

بعد از اینکه تمام کارهایم را کرده بودم .گذرنامه ام خروج از کشور داشتو مدارکم کامل بود. دیگر نمیتوانستم برای کربلا ثبت نام کنم. چون فایلهای ثبت نام برای همه یک روز باز شده بود و پرشده بود. جداقل باید دوماه صبر میکردم که دوباره در سری  ثبت نام بعدی اسم بنویسم. در حالی که خروج از کشورم باطل میشد.

یک شب بابا به من گفت:" راستی حاجی آهنگران مدیر کاروانه. باهاش صحبت می کنم اگر در کاروانشان جا داشتند( کنسلی داشتند) اسم شما را هم بنویسه."

همینطور هم شد . یکروز که من دانشگاه بودم . بابا زنگ زد و گفت:" امروز عصری خودتو برسون که باید بری آژانس حاج مصطفی خدادادی و قرارداد سفر را امضا کنی تا قطعی بشه.

دیگه اختیار دست خودم نبود. بلا فاصله راه افتادم به سمت قم. چهارشنبه بود. 2 تا کلاس غیبت خوردم. رسیدم قم. عصری با بابا رفتیم آژانس غدیر در خاکفرج  و مدارک خودم  و مامانبزرگ را تحویل دادم . قرار شد حرکتمان روز 23 اردیبهشت باشد.

(چند سال پیش هم یک شب بابا به من گفت که انشاالله چند روز دیگه میخوایم بریم کربلا . با یک کاروان از بچه های محل کارشان. خود بابا هم مدیر کاروان بود. اون موقع من خیلی خوشحال شدم. به هرکی رسیدم گفتم ما داریم میریم کربلا... چند روز بعد بابا گفت اون کاروان کنسل شده و سفر ما منتفیه . علی رغم ضربه ای که از منتفی شدن سفر خوردم. اینکه به همه گفته بودم درد دیگری بود.. عده ای از سر تمسخر و عده ای از سر دلسوزی می پرسیدند :" حسن آقا ! سفر کربلات چی شد!!!؟؟")

با توجه به این تجربه ، اینبار به هیچ کس نگفتم . فقط به دو یا سه نفر مثل حسن و کریم. هرلحظه میترسیدم که نکنه یکدفعه توفیق را از دست بدهم . نکنه تا مرز بروم و نتونم رد بشم....

آخه خودم را به هیچ و جه لایق نمیدونستم . از اعماق دل و جان معتقد بودم و هستم که این سفر را از حضرت معصومه و امام رضا دارم.

روزها گذشت تا به آن هفته ای رسیدیم که قرار بود چهارشنبه شبش حرکت کنیم. 

در بعضی درسها سه شونزدهمم پر بود ونباید غیبت میخوردم. 

یکشنبه بود که بابا زنگ زد و گفت که برنامه سفرمان به دلیل تغییر مرز از مهران به شلمچه عوض شده. و باید سه شنبه ظهر حرکت کنیم. 

با حسن صحبت کردم که زبان و روش تحقیق و ... نگذارد من غیبت بخورم. دوشنبه بعد از ناهار رفتم قم.

شب به عمو محمد زنگ زدم. از مادر و باباحاجی خداحافظی کردم . از عمو محسن و عمه اینا هم همینطور.

روز سه شنبه شد. ناهار را زود ، تقریبا ساعت 12 خوردم و همگی رفتیم خونه مامانبزرگ . او هم ساکش را جمع کرده بود .

من مامانبزرگ با دایی مهدی رفتیم سر قرار.  جلوی فرهنگسرای جوان قم.

چند دقیقه ای نشستیم تا مدیر کاروان اومد. داشتیم که سوار میشدیم که بابا اومد و خلاصه با من و مامانبزرگ خداحافظی کرد و ما راه افتادیم...


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۱/۱۰/۰۹
  • ۷۶۸ نمایش
  • حسن صالحی

نظرات (۲)

  • رضا بنی‌اسد
  • سلام
    موفق باشید
    در وبلاگ داستان ها و خاطرات خوبی گذاشتید
    اما
    مطالب مدیریتی را در وب سایت خود قرار دهید
    یا حداقل درباره چند مسأله مدیریتی کشور داستان بنویسید
    برای اطلاع از سایر نکات برای تقویت وبلاگتان به وبلاگم مراجعه کنید
    پاسخ:
    سلام استاد.
    مایه افتخار من است که به گاهنوشتم سر میزنید.
    چشم. به فراخور مناسبت و زمان مطالب مدیریتی هم خواهم گذاشت.
    یا علی
    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

    یه پیشنهاد:خوبه که سال دیگه از بین بچه های هیئت که دهه اول محرم میان یه ثبت نام بکنیم برای اربعین،یه کاروان راه بندازیم بریم پیاده حرم ارباب

    پاسخ:
    پیشنهاد خوبیه.
    اگه بقیه بچه ها هم موافق باشن انشاالله اجرایی میشه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی