گاهنوشت حسن صالحی

دلم میخواهد به زبان ساده سخن بگویم

گاهنوشت حسن صالحی

دلم میخواهد به زبان ساده سخن بگویم

گاهنوشت حسن صالحی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

سفرنامه کربلا.(قسمت اول)

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۱، ۰۶:۱۴ ب.ظ

این روزا خیلی دلم گرفته.. رفقام برا اربعین رفتند بهشت... من ماندم..

این داستان مربوط به اولین سفر من به بهشت است. همون سال نوشتم . حیف که نیمه کاره رهاش کردم...

هرچه نوشتم حقیقت است...

بسم الله.

تابستان 87

خونه ی مامان بزرگ اینا بودیم. نمیدانم چه شد که بحث کربلا پیش آمد. شوخی شوخی به مامان بزرگ گفتم خیلی دلم میخواد کربلا بروم. ولی مامان بزرگ خیلی جدی گفت: " بیا باهم بریم. اتفاقا من دنبال یک نفر میگشتم مثل تو که همراهم باشه. عصای دستم باشه. دایی مهدی ات که نمیتونه بیاد. دایی مرتضی ات هم سرش شلوغه . کی از تو بهتر؟"

دوباره به شوخی گفتم :"اگر بخواهی من همراهت بیام باید پول منم بدی." بازهم مامان بزرگ جدّی گفت :"قبوله!"

خیلی جدی نگرفتم . ولی از بس که دوست داشتم برم کربلا، سعی نکردم تا دلخوشی ناشی از این قول شوخی جدی را از دلم پاک کنم.

دلم خوش بود...

شروع سال تحصیلی، پای تلفن عمومی ، جلوی حمام دانشگاه

زنگ زدم به کریم. درست یادم نیست ، ولی فکر کنم نزدیک محرم بود. شاید خود محرم . حرف رفت به سمت هیأت و بچه ها و اینکه امسال غذای هیأت را چه کنیم و ...

یکدفعه کریم گفت :"میای بریم کربلا؟"

اینجا رو قشنگ یادم است. حتی یک لحظه تأمل نکردم و گفتم:" حتما. ولی چطوری؟"

شروع کرد در مورد یکی از کاروانهایی که باهاشون آشناست توضیح دادن. که با 300 هزار تومان کربلا میبرند. اونهم قسطی.

اینو که گفت، قند تو دلم آب شد. یعنی میشه؟  کم کم اون دلخوشی کوچیک داشت جای خودشو تو دلم باز میکرد. به کریم گفتم که برود و شرایط و تاریخ سفر و هزینه و مدارک و ... مو به مو سوال کند و به من اطلاع بدهد.

قم ، همون هفته، بعد شام ، خونه خودمون

روم نمیشد به بابا بگم. ولی تنها چیزی که به من قوت و انگیزه داد که بگم این بود که میدونستم بابا با هرچیزی مخالفت کنه اما با زیارت مخالفت نمیکنه! اونم کربلا! نه نمیگه!

شروع کردم به حرف زدن در مورد کریم و حرفاش . اما ...

همون که فکرشو میکردم. بابا گفت:" اشکالی نداره ، برو . اما پولش چی ؟"

گفتم:" مامان بزرگ قول داده که پول را بده!"

گفت :" اگه اینطور باشه، برو دنبال کارات برای سفر. اما قبلش از مامانبزرگ مطمئن شو."

دیگه داشت قضیه جدی میشد. دوباره به کریم زنگ زدم و گفتم که من میام. اون هم رفت دنبال کارهاش و مدارک و ... آخه اون هم مثل من باید مشکل خروج از کشورش را حل میکرد. کریم قرار بود با خانواده شان با آن کاروان بیایندو من و مامانبزرگ هم با آنها برویم .

چند وقتی گذشت و خبری نبود...

تا اینکه...




  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۱/۱۰/۰۷
  • ۳۰۱ نمایش
  • حسن صالحی

نظرات (۱)

حسن جان شوخی هات  نتیجه بخش هم هست  ها!!!!!!!!!!!1
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی